|
یکشنبه سوم آبان 1388 19:41
چقدر دوست دارم که همیشه وهمه جا جای پای تو باشد بروی قلبم بروی چشمم هرروز تورا بیشتر دوست دارم بیشر بیشتر وبیشتر
نمی دانم تا کی زنده خواهیم بود اما می دانم تا هستم با تو هستم همیشه همه جا با تو بودن را دوست دارم با تو خندیدن را دوست دارم با تو غمگین بودن را دوست دارم باتو .......... بهترین اتفاق زندگیم زندگی که نمی دانم کوتاه است یا بلند اما می دانم با تو زیباست از هر فرصتش استفاده می کنم چرا که دوست ندارم حسرت فرصتهای بیشتر باتو بودن را بخورم دوستت دارم . :-*
چقدر دلم گیره
جمعه یکم آبان 1388 0:46
خیلی ناراحتم از رفتنش کاش همیشه میموند بعد از رفتنش سرم درد گرفت
خوابیدم اما یه بغض خیلی سنگینی داشتم صابر زنگ زد نمیخواستم بدونه که ناراحتم گفتم میخوام بخوابم یکمی سرم درد میکنه اما... اما با شنیدنه صداش اشکام بود که میریخت نباید صابر بفهمه که دارم گریه مینم زود خداحافظی کردم انگار نفهمید گریه کردم حالم یکم بهتر شد اما میدونم همش به خاطره دلتگیه همه ی سر دردا و همه ی بی حوصلگی ها و همه ی کج اخلاقیا صابر خیلی دوستت دارم
حنا و عسل
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 23:41
چهارشنبه بعد از ظهر بود که... علی یواشکی گفت: نجی نمیری؟ نجما: کجا؟ علی:مگه قرار نبود بری همستر بخری؟ نجما:اوه آره راست میگی اما امروز تعطیلیه بسته نیست؟ علی:نه بابا بازه نجما:صابر؟ صابر کجایی؟ صابر:بله؟ نجما:بدو بریم صابر: کجا؟ نجما: بعدا میگم بریم دیگه صابر و نجما آماده ی رفتن صابر و نجما رسیدن به مغازه و همستر ها رو دیدن صابر و نجما به داخل مغازه رفتن و دو تا همستر که یکی رو نجما و دیگری و صابر انتخاب کرده بود رو خریدن به همراه وسایل جانبی صابر و نجما برگشتند خانه و نجما اسم یکی رو عسل و دیگری و حنا گذاشت روزها گذشتند و حنا و عسل هم در کنار هم با آرامش زندگی میکردن تا اینکه شنبه شب نجما از شدت سر درد برای خواب رفت و به هنگام خواب صدای مامان و امیر و شنید که میگفتند: چرا اینا با هم دعوا میکنن نجما سراسیمه پرید بیرون و حنا و عسل رو از هم جدا کرد اما... اما حنا یکی از چشمهایش به شدت صدمه دیده و نجما ناراحت از این پیشامد جای آن ها را جدا کرد نجما:خیلی ناراحتم اصلا نمیدونم چرا دعوا کردن جالب اینجاست که حنا دعوا رو شروع کرده و خودش هم زخمی شده خدا رو شکر الان حال حنا خیلی بهتر شده اما حال نجما نه
این عکس منو صابر در راه برگشتن از شمالیم که هر جا میایستادیم غذامونو با حیوانات پیرامونمون تقسیم میکردیم
روز بد
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 2:39
امروز چه روزه بدی بود حالا ماهیام حالشون بهتر شده احساس میکنم دیشب بخاری رو نصب کردم براشون که کاش نمیکردم علی هی گفت نیاز دارن نیاز دارن اما این تو این مدت بدون بخاری که خوب بودن وای ساعت ۱۲.۳۰ شد و یهو علی گفت نجی همه ماهیا مردن منم با کمال خونسردی گفتم دروغ نگو مسخره گفت: نه به خدا راست میگم همشون رو آبن یهو از جام پریدم و نگا نگاشون کردم و باز رفتم زیره پتو آخه خیلی حالم گرفته شد تازه میخواستم گورامی عسلی و گورامی بهشتی و آذرخش و زبرا و نئون گله ای بخرم تازه داشتم برنامه میچیدم که آکواریومم و سبز و مشکی کنم و کلی ذوق داشتم خیلی ناراحت شدم خیلی ناراحت شدم خیلی دیگه دل و دماغ آکواریوم ندارم شاید یه همستر خریدم شاید هم با صابر یه آکواروم بسازیم به چه بزرگی نمیدونم تو این گیر و دار هم صابر قرار بود بهم زنگ بزنه که گذاشت ۱۱ زنگ زد که من حمام بودم و وقتی هم که خودم بهش زنگ زدم فکر کنم خوابش برد من که خیلی ناراحت شدم ماهی ماهی جونم دلم برات تنگ شده قرار بود بیای پیشم خودت گفتی منظورم از ماهی ماهی آکواریومی نیست منظورم ماهیه ماهی دوست جونمو میگم که هیچ خبری ازش نیست و میخواست شنبه بیاد پیشم اما نمیدونم کدوم شنبه میاد میترسم وقتی بیاد که من نیستم ماهی کاش دیگه غم نداشته باشی کاش تو دلت پر از شادی شده باشه دوستت دارم عزیزم کاش میشد واسه همیشه یه جورایی با هم باشیم میترسم بهت بگم که ماهی خیلی دوست دارم مثل الان که با هم دوستیم دوستیمون بیشتر بشه یعنی بیشتر همدیگرو ببینیم کاش یه ذره به آیندت اهمیت میدادی کاش... کاش هنوز دوستت بودم و دوستم داشتی
فرشته ي نگهبان... مادر(مامان)
سه شنبه هفدهم شهریور 1388 2:18
مامان جونم ازت معذرت ميخوام |
|
مدریت وبلاگ |
ارشیو تمامی مطالب |
لیست پیوند ها |
|
صفحه نخست
|